جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

یک روز گذشت

روز دیگری از من عبور کرد بدون آنکه بتوانم زندگیش کنم.

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

دیوار ، فریاد ، سکوت

مرد گفت:
دیوارها دو دسته اند
دیوارهایی که فریاد هایمان را بر روی آن می نویسیم
آنها نوشته هایش را می بینند
و رنگ های سیاه شان را به روی آن می پاشند
و
دیوارهایی که سکوت مان را روی آن می نویسیم
و هیچ رنگ سیاهی نمی تواند نوشته های روی آن را محو کند
این رازی است که فقط ما می دانیم
"هیچ دیواری خالی نیست "
ما روی همه دیوارهای خالی هستیم
من اگر بجای آنها بودم
هشدار دیوارهای خالی را جدی می گرفتم

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

من تنها هستم اما تنها من نیستم

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

دقیق به هدف

شکارچی باید به هدف بزند
حیثیت شکارچی به نشانه گیری اش وابسته است
می دانستم که شکارچی خوبی نیستم
اما آن روز
 تفنگ شکاری ام را برداشتم
به اقامتگاه پرنده های مهاجر زیبا رفتم
در بوته زار مخفی شدم
در میان هیاهوی پرندگان  شاد در حال پرواز
نفسم را حبس کردم
روی هدفم متمرکز شدم  و
ماشه را چکاندم
صدای مهیب گلوله فضا را پر کرد
 پرنده های شاد وحشت زده گریختند
مطمئن بودم که این بار به هدف زده ام
چون
هیچ پرنده ای از آسمان کم نشد
و به زمین نیفتاد
دقیق به هدف زده بودم
چون شکارچی های دیگر برای فراری دادن پرنده ها دشنامم می دادند
شکارچی باید به هدف بزند
شکارچی خوبی شده ام

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

گم شدم در تو

گم شدم در تو و پیدا نشدم
گم شدم در تو و تنها نشدم
گم شدم در تو و رسوا نشدم
گم شدم در تو و حوا نشدم

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

چماق ،دوربین، حرکت

ای چماق دار دوربین به دست
ما در نگاتیو های تو زندانی نمی شویم
 اگر تلاشی را که
صرف شناسائی مان می کنی
صرف شناخت مان بکنی
تفاوت دوربین و چماق را می فهمی
کسی چه می داند شاید
روزی دست بند های فولادی را
با دست بندهای سبز عوض کردی
و هر دو کنار هم یک خواسته را فریاد زدیم

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

وبلاگ خدا

انسان وبلاگ بی کرانه خدا است
      او،
  خستگی ناپذیر ترین  و عاشق ترین وبلاگ نویس هستی است
و من
برای رابطه با وبلاگ نویس
کاری جز کامنت های عاشقانه گذاشتن  از دستم بر نمی آید
بله من در جستجوی پهنای باند بی نهایتم
در جستچوی 
جایی که ip اصلی ام را پیدا کنم.
جایی که بتوان روح را به اشتراک گذاشت
و کل بهشت را بی واسطه دانلود کرد

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

از دست بند تا سر بند


تفاوت سربند سبز  و دست بند سبز
تفاوت زندان بان و  زندانی است.




دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

بارها و بارها

چرا وقتی سنگینی بارهای زمان به زمین مان می اندازد ،
آسمان نزدیک تر می شود و نه دورتر؟
چرا زیر سنگین ترین بارها یکباره رویای پرواز می بینیم؟
چرا تاریخ بارها و بارها
تکرار می شود
و هر بار بارهایمان را سنگین تر می کند؟
چرا احساس سبکباری یک نقطه است
ولی احساس سنگینی بار زندگی یک خط است؟
چرا احساس می کنم به دوش کشیدن خط
برای رسیدن به آن نقطه کار پرباری است؟

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

میانه میدان